غزل شمارهٔ ۷۵

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را

عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم‌کار خود را

ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت

که هرچه زین‌کاروان‌گران‌شد به‌دوشم افکند بار خودرا

به‌عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت

توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را

ز شرم‌مستی قدح‌نگون‌کن‌، دماغ هستی به‌وهم خون‌کن

تو ای حباب‌از طرب چه داری پر از عدم‌کن‌کنار خود را