غزل شمارهٔ ۷۸

ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

سرمایه ز خون‌گرمی داغ تو جگر را

تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم

جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را

شد جوش خطت پردة اسرار تبسم

پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را

رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت

جز پرده‌دری جوش‌گلی نیست سحر را