غزل شمارهٔ ۸۸

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

آب آیینه محال است‌کشد آتش را

بر زبان راست روان را نرود حرف خطا

خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را

استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار

شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را

کینه‌سازی المی نیست که زایل‌گردد

روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را