غزل شمارهٔ ۸۹

لب جویی‌که از عکس توپردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌صحرایی‌که‌من دریاد چشمت خانه بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

که برهم بستن مژگان چومخمل نیست خوابش را

زشبنم هم به باغ حسن چشم شوخ می‌خندد

عرق‌گر شرم دارد به‌که نفروشدگلابش را