غزل شمارهٔ ۹۲

به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

به رنگ موی چینی سرمه می‌گیرد فغانش را

ز فیض خاکساری اینقدر عزت هوس دارم

که در آغوش نقش سجده‌گیرم آستانش را

زبان حال عاشق گر دعایی دارد این دارد

که یارب مهربان‌گردان دل نامهربانش را

تحیرگلشن است اماکه دارد سیر اسرارش

خموشی بلبل است اماکه می‌فهمد زبانش را