غزل شمارهٔ ۹۳

چه‌امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را

بهار عافیت عمری‌ست‌کز ما دور می‌تازد

به‌گردش آورم رنگی که گردانم عنانش را

مشو ایمن ز تزویر قد خم‌گشتهٔ زاهد

که پیش از تیر در پرواز می‌بینم‌کمانش را

مدارای حسود ازکینه‌خوییها بتر باشد

خطر در آب تیغ از قعرکم نبودکرانش را