غزل شمارهٔ ۹۴

جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را

کرد خون‌گرم من بال سمندرتیغ را

از گزیدنهای رشک ابروی چین‌پرورت

بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را

بسمل نازتو چون مشق تپیدن می‌کند

می‌کشد چون مدّ بسم‌الله بر سرتیغ را

جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی

از برش عاری بود گر سازی از زرتیغ را