غزل شمارهٔ ۱۴۴۹

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم

دریاب مرا ساقی والله که چنینستم

ای ساقی مست من بنگر به شکست من

ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم

بشکست مرا دامت بشکستم من جامت

مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم

ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان

گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم