غزل شمارهٔ ۹۸

گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را

از شررپرواز خواهدگشت تمکین سنگ را

من به درد نارساییها چه‌سان دزدم نفس

می‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین سنگ را

از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکار

گرشود دامن به خون لعل رنگین سنگ را

چون‌صداهرکس به‌رنگی‌می‌رود زین‌کوهسار

آتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را