غزل شمارهٔ ۱۰۷

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را

به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد

به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را

کرم درگشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد

گداگر نیستی تا چندگیری نام حاتم را

به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد

چه‌امکان است سازدلربایی زلف‌پرچم‌را