غزل شمارهٔ ۱۲۰

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا

بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا

خاک نم‌گل می‌کندسامان خشکی از غبار

سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا

بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود

در عدم باکوه می‌سنجند اعمال مرا

تخم امّیدی به سودای حضوری‌کشته‌ام

سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا