غزل شمارهٔ ۱۲۴
رخصت نظارهایگر میدهد جانان مرا
میکشد خاکستر خود در ته دامان مرا
از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس
شانهٔ زلف تحیر میشود مژگان مرا
بسکه گرد تیرهبخیهاست فرش خانهام
هرکه شد آیینهٔ او میکند حیران مرا
بر امید ابر رحمت دامنی آلودهام
سیل پوشدرخت ماتمگرشود مهمان مرا