غزل شمارهٔ ۱۴۵۲

ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم

برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم

آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم

بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم

گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی

تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم

از جام می خالص پرعربده شد مجلس

از عربده کی ترسم من عربده پروردم