غزل شمارهٔ ۱۳۰

داغ عشقم‌، نیست الفت با تن‌آسانی مرا

پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا

بی‌سبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم

شد نفس آخربه لب انگشت حیرانی مرا

از نفس بر خویش می‌لرزد بنای غنچه‌ام

نیست غیر از لب‌گشودن سیل ویرانی مرا

خلعت خونین‌دلان تشریف دردی بیش نیست

بس بود چون غنچه زخم دل‌گریبانی مرا