غزل شمارهٔ ۱۳۳
شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را
بهپشت خمکشی تاکی چوگردون بار امکان را
رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل
گه از خودگرتهیگشتند برگردند همیان را
بود سازتجرد لازم قبطع تعلفها-
برش رد به عرض بینیامی تیغ عریان را
مروتگر دلیل همت اهلکرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابر نیسان را