غزل شمارهٔ ۱۳۵

هرچند گرانی بود اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بیتاب جنون در غم اسباب نباشد

چون نی به خمیدن نکشد ناله‌کشان را

بیداری من شمع صفت لاف زبانی‌ست

دل زاد ره شوق بود ر‌یگ روان را

آفاق فسون انجمن شور خموشی‌ست

دارم ز خموشی به‌کمین خواب‌گران را