غزل شمارهٔ ۱۳۸

چنان پیچیده توفان سرشکم‌کوه و هامون را

که‌نقش پای هم‌گرداب‌شد فرهاد و مجنون‌را

جنون می‌جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما

به‌جوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ خون را

چو سیمت‌نیست‌خامش‌کن‌که‌صوتت براثرگردد

صداهای عجایب از ره سیم است قانون را

تبسم ازلب او خط کشید آخر به خون من

نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را