غزل شمارهٔ ۱۳۹

نظر برکجروان از راستان بیش است‌گردون‌را

که خاتم بیشتر دردل نشاند نقش واژون را

شهیدم لیک می‌دانم‌که عشق عافیت دشمن

چو‌یاقوتم به آتش می‌برد هر قطرهٔ خون را

در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم

خیال زلف لیلی سایهٔ بیدست مجنون را

گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان‌کن‌!

حصار عافیت جز خم نمی‌باشد فلاطون را