غزل شمارهٔ ۱۴۰

نمی‌دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را

رم این‌گردباد آخر به ساغرکرد هامون را

به هر مژگان زدن سامان صد میخانه مستی‌کن

که‌خط جوشیدودرساغرگرفت‌آن‌حسن میگون‌را

به امید چکیدن دست و پایی می‌زند اشکم

تنزل در نظر معراج باشد همت دون را

دراین‌گلشن تسلی دادوضع سرو و شمشادم

که یک مصرع بلند آوازه دارد طبع موزون را