غزل شمارهٔ ۱۴۴

مکن ز شانه پریشان دماغ‌گیسو را

مچین به چین غضب آستین ابرورا

نگاه را مژه‌ات نیست مانع وحشت

به سبزه‌ای نتوان بست راه آهو را

به کنه مطلب عشاق راه بردن نیست

گل خیال تو بیرون نمی‌دهد بو را

سری‌که نشئه‌پرست دماغ استغناست

به‌کیمیا ندهد خاک آن سرکو را