غزل شمارهٔ ۱۴۶

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا

چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را

بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت

می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان تو را

در تماشایت همین مژگان تحیر ساز نیست

هر بن مو چشم قربانی‌ست حیران تو را

گلشن‌از اوراق‌گل عمری‌ست‌پیش عندلیب

می‌گشاید دفتر خون شهیدان تو را