غزل شمارهٔ ۱۵۳

نیست باک از برق آفت دل به‌آفت بسته‌را

زخم‌خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را

برنمی‌آید درشتی با ملایم‌طینتان

می‌شکافد نرمی مغز استخوان پسته را

خاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخم

طبع‌دون‌کی پاس داردنکتهٔ سربسته را

یأس‌ ‌کرد آخر سواد موج دریا روشنم

خواندم‌از مجموعهٔ آفاق نقش شسته‌را