غزل شمارهٔ ۱۵۴

قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را

در دل مینا برون‌گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت ونور است یکسان تن به‌غفلت داده‌را

ناتوانی مشق دردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچوگوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع‌کن

چند چون‌کف بر سر آب افکنی سجاده را