غزل شمارهٔ ۱۴۵۵

ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم

وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم

جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود

زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم

نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم

کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم

می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی

کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم