غزل شمارهٔ ۱۵۷

نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را

دانهٔ ما دام راه خوی داند ریشه را

عیش ترک خانمان از مردم آزاد پرس

کس نداند جزصدا قدرشکست شیشه را

می‌شود اسرار دل روشن زتحریک زبان

می‌دهداین برگ‌، بوی غنچهٔ اندیشه را

کم ز هول مرگ نبود غلغل شور جهان

نعرهٔ شیراست مطرب مجلس این بیشه را