غزل شمارهٔ ۱۶۷

ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را

زحیرت برشکست رنگ بستم عجزنالی را

فروغ‌صبح رحمت‌طالع‌است ازروی خوشخویی

زچین برجبهه لعنت می‌کشد خط بد خصالی را

پر پرواز آتشخانه سوز عافیت باشد

زخاکستر طلب‌کن را؟ب افسرده بالی را

جهان درگرد پستی منظر جمعیتی دارد

ز عبرت مغربی‌کن طاق ایوان شمالی را