غزل شمارهٔ ۱۶۹

عیش داند دل سرگشته پریشانی را

ناخدا باد بودکشتی توفانی را

اشک در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت

از بن چاه برآر این مه‌کنعانی را

عشق نبود به عمارتگری عقل شریک

سیل ازکف ندهد صنعت ویرانی را

ازخط و زلف‌بتان تازه‌دلیل است‌که حسن

کرده چتر بدن اسباب پریشانی را