غزل شمارهٔ ۱۷۴

اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را

سر وگردن مگر ظاهرکند درد جدایی را

ز بی‌دردی جهان غافل است از عافیت‌بخشی

چه داند استخوان نشکسته قدر مومیایی را

کشاکشها نفس را ازتعلق برنمی‌آرد

ز هستی بگسلم‌کاین رشته دریابد رسایی را

زفکر ما و من جستن تلاشی تند می‌خواهد

مکن تکلیف طبع این مصرع زورآزمایی را