غزل شمارهٔ ۱۷۶

درین محفل‌که دارد شام بربند وسحربگشا

معما جزتأمل نیست یک مژگان نظربگشا

ندارد عبرت احوال دنیا فرصت‌اندیشی

گرت چشمی‌ست ازمژگان‌گشودن پیشتر بگشا

به‌کار بسته‌ای دل آسمان عاجزترست از ما

محیط از ناخنی دارد بگو عقدگهر بگشا

خرد ازکلفت اسباب‌، آزادی نمی‌خواهد

مگر شور جنون‌گویدکه دستارت ز سر بگشا