غزل شمارهٔ ۱۷۷

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا

زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل

به جنون سپند زن پی منقار پرگشا

تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس

شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا

ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت

همه‌گر موج‌گوهری به رمیدن‌کمرگشا