غزل شمارهٔ ۱۷۸

اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

ز هر مو احتیاجت‌گرکند فریاد لب مگشا

خم شمشیر جرأت صرف ایجاد تواضع‌کن

به‌این‌ناخن همان جزعقدة چین‌غضب‌مگشا

خریداران همه سنگند معنیهای نازک را

زبان خواهی‌کشید اجناس بازار حلب مگشا

ز علم عزت و خواری به مجهولی قناعت‌کن

تسلی برنمی‌آید معمای سبب مگشا