غزل شمارهٔ ۱۴۵۹

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم

سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم

ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم

وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم

گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم

ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم

جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد

من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم