غزل شمارهٔ ۱۴۶۰
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش
او نیست منم سنگین کاین فتنه همیشورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستم
گویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمیگنجی
چون است که می گنجی اندر دل مستورم