غزل شمارهٔ ۲۰۸

ز فسانهٔ لب خامش‌که رسید مژده به‌گوش ما

که‌سخن‌گهر شد و زدگره به‌زبان سکته خروش ما

کله چه فتنه شکسته‌ای‌که ز حرف تیغ تبسمت

به سحر رسانده دماغ‌گل‌، لب زخم خنده فروش ما

نفس از ترانهٔ ساز دل چه فشاند بر سر انجمن

که صدای قلقل شیشه شد پری جنون‌زده هوش ما

به نگاه عبرتی آب ده زمآل جرات جستجو

که به چشمت آبنه می‌کشدکف پای آبله‌پوش ما