غزل شمارهٔ ۲۱۰

به خیال چشم‌که می‌زند قدح جنون دل تنگ ما

که هزار میکده می‌دود به رکاب‌گردش رنگ ما

به حضور زاویهٔ عدم زده‌ایم بر در عافیت

که زمنت نفس‌کسی نگدازد آتش سنگ ما

به دل شکسته ازین چمن زده‌ایم بال‌گذشتنی

که شتاب اگرهمه خون شود نرسد به‌گرد درنگ ما

کسی از طبیعت منفعل به‌کدام شکوه طرف شود

نفس آبیار عرق مکن زحدیث غیرت جنگ ما