غزل شمارهٔ ۲۱۵

با سحر ربطی ندارد شام ما

فارغ است از صاف‌، درد جام ما

دل به طوف خاک‌کویی بسته‌ایم

تکمه دارد جامهٔ احرام ما

گربه امشب حسرت روی‌که داشت

روغن‌گل بخت از بادام ما

از امل دل را مسخرکرده‌ایم

پخته می‌جوشد خیال خام ما