غزل شمارهٔ ۲۳۱

زین گلستان درس دیدارکه می‌خوانیم ما

اینقدر آیینه نتوان شدکه حیرانیم ما

سنگ این‌کهسار آسایش خیالی بیش نیست

از زمینگیری همان آتش به دامانیم ما

عالمی را وحشت ما چون سحرآواره‌کرد

چین‌فروش دامن صحرای امکانیم ما

سینه چاک غیرتیم از ننگ همچشمی مپرس

هرکه بر رویت‌گشاید چشم‌، مژگانیم ما