غزل شمارهٔ ۲۳۵

چون شمع زآتشی‌که وفا زد به جان ما

بال هماست بر سر ما استخوان ما

عمری‌ست هرزه تازی اشک روان ما

کوگرد حیرتی‌که بگیرد عنان ما

شمشیر آب دادهٔ زنگ ملامتیم

باشد درشت‌گویی مردم فسان ما

ما را نظربه فیض نسیم بهارنیست

اشک است شبنم‌گل رنگ خزان ما