غزل شمارهٔ ۲۴۶

نخل شمعیم‌که در شعله دود ریشهٔ ما

عافیت سوز بود سایه اندیشهٔ ما

بسکه چون جوهرآیینه تماشا نظریم

می‌چکد خون تحیر ز رگ و ریشهٔ ما

یک نفس ساکن دامان حبابیم امروز

ورنه چون آب روانی‌ست همان پیشهٔ ما

گرد صحرای ضعیفی‌گره دام وفاست

ناله دامن نفشاند ز نی بیشهٔ ما