غزل شمارهٔ ۲۴۷

می‌خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ما

جوهرتیغ بود خارو خس بیشهٔ ما

بس که چون شمع به غم نشوونما یافته‌ایم

شعله را موج طراوت شمرد ریشهٔ ما

سختی دهر ز صبر دل ما زنهاری‌ست

آب شد طاقت سنگ ازجگر شیشهٔ ما

قد خم‌گشه همان ناخن فرهاد غم است

سعی بیجاست به جز جان‌کنی ازتیشهٔ ما