غزل شمارهٔ ۲۶۰

شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما

سرکوب بال وپر شد بی‌دست پایی ما

درکارگاه امکان بی‌شبهه نیست فطرت

تمثال می‌فروشد آیینه‌زایی ما

زان پنجهٔ نگارین نگرفت رنگ و بویی

پامال یأس‌گردید خون حنایی ما

یارب مباد آتش از شعله بازماند

خاک است بر سر ما از نارسایی ما