غزل شمارهٔ ۲۷۰

ز بخت نارسا نگرفت دستم‌گردن مینا

مگر مژگان دماند اشک وگیرد دامن مینا

درین میخانه‌تا ساغرکشی ساز ندامت‌کن

گلوی بسملی می‌افشرد خندیدن مینا

زبان تاک تا دم می‌زند تبخاله می‌بندد

که برق می نمی‌گنجد مگردرخرمن مینا

بهاری در نظرگل می‌کند ما نمی‌دانم

به‌طبع غنچه‌ها رنگ ست یا خون درتن مینا