غزل شمارهٔ ۲۷۱

شفق در خون حسرت می‌تپد از دیدن مینا

عقیق آب روان می‌گردد از خندیدن مینا

جگرها بر زمین می‌ریزد ازکف رفتن ساغر

دلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا

بنال از درد غفلت آنقدرکز خود برون آیی

به قدرقلقل است ازخویش دامن چیدن مینا

سراغ عیش ازین محفل مجوکز جوش‌دلتنگی

صدای‌گریه پیچیده‌ست بر خندیدن مینا