غزل شمارهٔ ۲۷۵

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

کهسار تهی گردید از شوخی میناها

مستقبل‌این محفل جز قصهٔ ماضی نیست

تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها

دشوار پسندیها بر ماگره دل بست

گرخون نخورد فطرت حل است معماها

معنی همه‌مشکوف است‌، تأویل عبارت چند؟

تمثال نمی‌خواهد آیینهٔ سیماها