غزل شمارهٔ ۲۷۷

ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها

فلک در شعله خفت ازشوخی تبخال‌کوکبها

درین محفل‌که‌دارد خامشی افسانهٔ راحت

به هم آوردن مژگان بود بربستن لبها

زگرد وحشت ما تیره‌بختان فیض می‌بالد

تبسم پاشی صبح است چین دامن شبها

سبکتازان فرصت یک‌قلم رفتند ازین وادی

سراغی می‌دهد موج سراب از نعل مرکبها