غزل شمارهٔ ۲۷۸

زهی سودایی شوق تو مذهبها و مشربها

به یادت آسمان سیر تپیدن جوش یاربها

مبادا از سرم‌کم سایهٔ سودای گیسویت

چو مو نشو و نمایی دیده‌ام در پردهٔ شبها

جدا از اشک شد چشم سراب دشت حیرانی

همان خمیازهٔ خشکی‌ست بی‌اطفال‌، مکتبها

بس است از دود دل‌، جوهرفروش آیینهٔ داغم

به غیر از شام مژگانی ندارد چشم‌کوکبها