غزل شمارهٔ ۲۸۰

ای ز شوخیهای حسنت محوییچ وتابها

حیرت اندر آینه چون موج درگردابها

بی‌خراش‌زخم‌عشق اسراردل معلوم‌نیست

خواندن این لفظ موقوف است بر اعرابها

صاحب تسلیم را هرکس تواضع شکند

گرکنی یک سجد‌ه پیدا می‌شود محرابها

فکرصیدعشرت‌ازقد دوتا جهل است‌جهل

موج چون ماهی نیقتد در خم قلابها