غزل شمارهٔ ۲۸۵

نگردد همت موجم قفس فرسودگوهرها

به رنگ دود درتوفان آتش می‌زنم پرها

زبان خامهٔ من زخمهٔ سازکه شد یارب

که خط پرواز دارد چونا صدا از تار مسطرها

خطی در جلوه می‌آید زلعل می‌پرست او

سزدگر آشنای سرمه‌گردد چشم ساغرها

به رنگ غنچهٔ خون بستهٔ دلهای مشتاقان

ز سودای خطش بر دود دل پیچیده دفترها