غزل شمارهٔ ۲۸۶

ای بهار جلوه بس‌کن کز خجالت یارها

در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها

می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات

عکس در آبینه همچون سایه بر دیوارها

ناله بسیار است اما بی‌دماغ شکوه‌ایم

بستن منفار ما مهری‌ست بر طومارها

شوق‌دل ومانده پست و بلند دهر نیست

نالهٔ فرهاد بیرون است ازین کهسارها