غزل شمارهٔ ۲۸۹

از پا نشیند ای‌کاش محمل‌کش هوسها

زین کاروان شنیدیم نالیدن جرسها

بازار ظلم‌گرم است از پهلوی ضعیفان

آتش به عزم اقبال دارد شگون ز خسها

در طبع خود سرجاه سعی‌گزند خلق است

دیوانه‌اند سگها ازکندن مرسها

ای مزرعی است‌کانجا دهقان صنع پوشید

خونهای زخم گندم در پردة عدسها